امضای تو

بوی خفه کننده کلر...ابی سرد استخر... برف و گل یخ زده روی اسفالت کج کوچه... صدای جیغ زن همسایه... سردرد...

دست به دامن خاطره ها شدم... یاری نمی کنن... پر از پارازیت به یادم میایی... رو تصویرا تمرکز می کنم... ضربان قلبم بالا نمیره

نشستم پای سریالای چیپ عاشقانه... رویای تو جون نمی گیره

طعم چای یخ کرده... بریدن دست با صفحه نو و سفید کاغذ... یه جعبه پر از یادگاری های بی معنی... سردرد

بی حرف بی عاشقانه، فقط اینجام... از پس همه تغییراتم یه لبخند بزرگ روى صورتم مى بینم که پشیمون نیست...از همه "تو" که نقاشی اش کرده خوشحاله !تعجب می کنم از خودم از منی که هزاران اندیشه نو رو با بهای سنگین خریدم و به خودم وصله کردم این حرفا بعیده خیلی عجیبه که خوشحال باشم از امضای تو روی صورتم...

همه چیز انگار گذشته... سیاه و سفید... من مقابل گردباد ایستادم و پشت سر من همه چیز داره دور میشه... دست هام رو باز کردم که باد به جز من چیزی رو جا نذاره...چشمام رو بستم که حتی خاطره ای باقی نمونه... ففط من بمونم و فردا و لبخند روی صورتم

/ 8 نظر / 15 بازدید
سعیده

این عالی ترین حسِ تو بمون و فردا و لبخندت مانا باشی و بهروز[گل]

دیدار

تو یه لحظه یه جمله از ذهنم گذشت نمی دونم چی شد گه گفتم بگم (( کم کم دارم به نبودنت تو این دنیای مجازی عادت می کنم))

یزدانمهر

یاد وقتی افتادم که قالبتو عوض کردی اینو گذاشته بودی با کلی خوشحالی[لبخند] کی فکرشو میکرد من جمعه ظهر جبهه مقابل همه دوستایی باشم که با من سبز بودن و من تو شیفت آماده باش چقدر بد عوض میشیم پرسپولیسی جان

محمد

به یادت هستم... قشنگ بود دوســــت گلــــم [گل][گل][گل][گل][گل]

ندا

خیلی پیش اومده برام که بشینم خاطرات مرور کنم ،فریم به فریم ... لحظه به لحظه ... میدونم چی میگی . ولی باید یه سری از خاطرات برای همیشه فراموش کرد چون دیگه توان تغییر دادن چیزی ندارن ... قرار نیست دیگه با اون خاطرات اتفاق مثبتی بیفته ، دشوار ترین لحظه های زندگیم همون لحظه هایی بوده که سعی کردم بیخیال یه سری از خاطرات بشم ! نمیتونم حذفشون کنم ولی میشه کم کم به مرور زمان بی خیالشون بشم . هرچند بعیدمیدونم این لبخند لبخند شیرینی باشه ولی میدونم با ارزشه . بزار این لبخند بمونه یه روزی یه جایی همین لبخند کارگشا ست .

میم

یه لبخند بزرگ روی صورت... یه دوستی داشتم که میگفت نیروانا صدام کنید.. یه بار یهو برگشت گفت تو، توی کویر زندگی‌ت تنهای تنهایی! باید به همه‌ چیزش کنار بیای و ازش لذت ببری... من یادم اومد چقدر کویرو دوست دارم یادم اومد توی کویر با اون همه گرماش با اون همه بوته بوته‌هاش با همه‌ی یهو طوفان شن شدنای بی‌وقتش... و بی‌خیال شب‌های لعنتی و دل‌انگیزش دست‌هامون رو باز کنیم و بذاریم خاطره‌های بد بره، چه بسا خاطره‌های خوبم بره، افسوس...

یک جراح

بعضی اتفاقا توی زندگی،از آدما چه نویسنده های خوبی میسازه...[گل]

یک جراح

مخاطبم دقیقا" خودت بودی! تو خودت یکی از همون "خوب" هایی که ازش یاد کردی...!!! :) همیشه میگم،خوبه آدمای رک از آدم تعریف کنن... اینجوری میتونی مطمئن باشی که حقیقت ِ قلبشونو میگن! [گل]