she's just busy

باز بی تاب تابستون شدم... 

روزهای شلوغیه برام... نه فقط دوستان اینجا که همه از بی معرفتی هام دلگیر شدن... 

نمی دونم چرا نمی تونم از پرسپولیس بنویسم... از همه حرفایی که قبلا با شور و حرارت اینجا می نوشتم... از اینکه چرا تیم بد بازی می کنه از بازیکنا و نحوه حرف زدنا و مصاحبه کردناشون و مربی و تیمای دیگه و فساد فوتبال و رانت و ... اینکه اصلا بدم نشد که فولاد قهرمان شد اونا سالم تر فوتبال بازی می کنن ...اما حرفم نمیاد... فاصله برام اندازه اون یه گلی که از راه آن خوردیم یا یه گلی که فولاد زد , نیست... بیشتره... فاصله اندازه بی اعتمادی روزافزونم به فوتبال ایرانه حتی اینکه دیشب با خودم م یگفتم شاید فولادم روابطی داره که هنوز من سر در نمیارم... دچار توهم توطئه شدم انگار... حرفی نیست... بگذریم... مهم اینه که اس اس بین 4 تا تیم پنجم شد!نیشخند

اینم عکس عشقم:

+ اولین گوجه سبزی بود که نود و سه نوش جان کردم... این یه عشق واقعیه

++ سخته که ناراحتی دوستت رو ببینی اما واژه ها رو پیدا نکنی که حالش رو بهتر کنی... تا چیزی بگی که واقعا بدونه که دلت می خواد آروم باشه...

پ.ن: به خواب من خوش اومدی... باز هم بیا... هر شب... تا هر روز صبح با لبخند چشمانم را ببندم و تو را به یاد اورم و در طول روز به دنبال جزئیات بیشتر باشم... از یاد تو که خسته نمی شوم این روزها...تو, اسمت یادت خوابت ,رهایم می کند از این فلسفه و روانشناسی ای که به جانم افتاده... از این پیچیدگی هایی که ساده نمی شوندو از این خروارها نظریه خروارها اثبات و حرف و  حرف و حرف... از این حکم های منطقی خشکی که تو را, احساسم به تو را نفی می کند...رقیبان تو اینانند, دلبری می کنند , با غرور و محکم تو را و هر چه خوبی در گذشته ام بود را می گیرند و من باور می کنمشان و هر بار فرو می ریزم...می بینی باور می کنمشان و هیچ چیزی دور نمی کند از من این باور را,  جز لبخند تو دیشب در خوابم... می بینی که من شیفتگی ام , مستی ام دیوانگی ام در آرام ترین لبخند توست... باز هم بیا... گویی که دست توست... انگار به اختیار توست... نه اینکه نباشد, در  دنیای من همه چیز به اختیار تو بود , پس نگرفته ام... روزی که همه اراده اش را به تو  دادم خوب به یاد می اورم همان روزی که موفقیتت را با صدای بلند به خودت نسبت می دادی و من لبریز از شوق شدم... اما روزی که بگیرم این قدرت را , نه...یادم نمی اید... پس بیا... باز هم بیا

/ 8 نظر / 23 بازدید
میم

یه چی بگم.. چند روز پیشا که اولین گوجه‌سبز امسالو دیدم یاد شما افتادم :)

دیدار

بهله بهله نوش جان

دیدار

بعضی وقتا بودن بعضی ها خودش یه دنیا آرامشِ ... همین که هست .... خوبِّ

فاطمه

اولین گوجه سبزی که من توی نود و سه نوش جان کردم قدرت رقابت رو با کشمیش از لحاظ کوچکی ِ سایز داشت!:| هنوزم بزرگتر نخوردم!!!

سعیده

ما هم روز اول 1/5 شبیه قشون گوجه ندیده ترکاندیم هیچیمان هم نشد *_* پ.ن : هم دوس دارم هم ندارم خیلی عجیبه o.O

fateme(انجمن نشاط امید)

[لبخند][قلب] بسیار هم عالی..