بیا ساقی تا به دست طلب گیرم از کف تو جام پی در پی

تولد پنج سالگی وبلاگمه!

وقت چندانی ندارم امروز، ادامه این پست باشه واسه هفته بعد!!!!!!!(خود تحویل گیری در حد نوشتن کامینگ سون نبوده خواستم به تاریخ تولد وبم وفادار بمونم)

اصن فردای دومین باخت اس اس تو اسیا , شگون داره نوشتن اونم با گلی که رحمتی خورد, خدا دانیال داوری رو از ما نگیره 

اول اسفند به صورت بسیااااااااااااااااااااااار عجیب حس کردم که چقدر اسفند رو دوست دارم و چقدر دوست دارم خوش بگذرونم توی این ماه , با خودم گفتم چرا همه چیزای خوب و خوشگل رو بذارم واسه فروردین و عید از همین امروز همه چیز رو خوشگل و موشگل می کنیم؛ اقا ما این حرف رو زدیم, شدیم مصداق آقوی همساده... ینی چنان اتفاقایی افتاد که من تا همین دیروز دیگه کم مونده بود رو دستام راه برم... ولی خب حالا ما از همین امروز خودمونو واسه عید اماده می کنیم به روال هر سال. حالا اینم خودش داستان داره ؛ پارسال مامان و بابای من حوصله مهمونی و عید و اینا رو نداشتن در نتیجه به همه گفتن که مسافرتیم و تعطیل, به جز یکی دوجا, عید دیدنی نرفتیم به جز یکی دو تا مهمون کسی هم خونمون نیومد , خونه تکونی اساسی هم نداشتیم  حتی  من خرید هم نکردم (البته تقریبا) گفتم هر چی بخوام بعد از عید می خرم...کلا ذوق زده که چه فااااااااااااااااازی میده دو هفته بخور و بخواب و تی وی و زندگی اما همون روزا دیدم که ایده مسخره ای بوده... همه عشق عید به مصیبتای خونه تکنی و لباس خریدن تو مغازه های شلوغ و مهمون اومدنای بی موقع و مهمونی رفتنی های اجباریشه... می دونم حرف چرتیه... اصولا با هیچ جور منطقی همخونی نداره کل این برنامه ها, اما خب سنته... من وفادار موندن رو دوست دارم... کلا که سنت گرا نیستم اما خوب خوشم میاد از این یکی حس خوبی بهم میده ... والا!

ببین من چند وقته از پرسپولیس چیزی نگفتم! اخه چی بگم ؟ انقده حرص می خورم دیگ چیزی نمی مونه بنویسم... اوضاع جدول بد نیست اما خب آدم چی بگه که به قول آژانس شیشه ای این وسط گوشت قربونی عباسه...

دیشب داشتم بازی بایرن و ارسنال رو می دیدم, دلم واسه خودم تنگ شد... چند وقته که درست و حسابی فوتبال نمی بینم... دیشب حس ناب خودم بودن رو داشتم... خیلی خوبه... 

خوب بریم سراغ تولد وبلاگم:

از پس زبانه های اتش بودنت , پس و پیش می روم, باید ابراهیم شوم و در تو نسوزم... تکرار که می شوی , بازتاب "من " را می بینم در تو... تکرار که می شوی , دلتنگ خودم می شوم... من را در آغوشت نگه دار اگر امروز جایی حوالی زمان جا ماندم , بگذار خیالم اسوده باشد از دست های تو که خواستنی هایم را زنده نگه می دارد... پنچ سالگی ات مبارک آیینه دار روزهای من!

اصن نمی شه که تولد وبلاگ باشه و من از شما ننویسم... از شما تشکر نکنم... دوست داشتنتون شده نبض رگ های این وبلاگ... حتی اونایی که دیگه نیستن... حتی اونایی که دیگه کامنت نمی ذارن...

پست شب یلدام یه معجزه بود, چون بعد از مدت ها تقریبا همه تون توی اون پست کامنت گذاشتین... همه که می گم ینی از قدیمی ترین خواننده های این وب تا دوست داشتنی ترین خواننده این وب... همه که می گم یعنی من چقدر خوشبختمقلب

+ چه می کنه قهرمانی کشتی! دم بچه ها گرم فک کن روسیه رو تو آمریکا بردیمهورا... هر چند باعث نمیشه من راضی باشم از اینکه جناب رئیس فدراسیون خودشون مربی تیم باشن ... اخه یعنی چی؟ من از اول با این مسئله مشکل داشتم حتی اگه تا ابد همیشه قهرمان باشیم (بیست و شیشم آخرین ماه نود و دو)

/ 5 نظر / 20 بازدید
دیدار

[لبخند][گل]

محمـــد

مبـــــارکـــه :)))) [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

میم

پنج‌سالگی وبلاگت... پنج سال از زندگی‌ت و گمونم تو دو دهه از زندگیت باهات بوده همراهت باشه و روزای خوبت رو، روزایی به طراوت روزای پر از اسمایلی و اموشن رو دوباره برای زندگی و وبلاگت رقم بزنی، که البته میزنی تولدش مبارک :)