مگر روز هفتم چه شد

جهان عشق است و دیگر رزق سازی همه بازیست الا عشق بازی

لمسِ تن تو
شهوت است و گناه
حتی اگر خدا عقدمان را ببندد

داغیِ لبت ، جهنم من است
حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند

هم آغوشی با تو ، هم خوابگیِ چرک آلودی ست
حتی اگر خانه ی خدا خوابگاهمان باشد

فرزندمان، حرام نطفه ترین کودک زمین است
حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدس

خاتون من
حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم
یک بوسه
یک نگاه حتی ـ حرامم باد
اگر تو عاشق من نباشی

احمد شاملو

+ هی نمی دونی چه خبره دلم/ نمی تونم حرفامو یه نفره بگم/ حق داری بری برو من که جای تو نیستم/ داری فک می کنی که دیگه من مال تو نیستم / کاش میشد چشما رو بست باز کرد و به راحتی به روزای قبل بازگشت / ماها کنار هم بدون هیچ درد و رنجی / غصه ای نبود و نه جر و بحثی/ چیه می خوای بهم بگی باورش سخته / کیه اونکه کنار تو تا تهش هستش/ اونکه دیوونته مث نفس نزدیکه به تو / می گه با تو بودن درداشو تسکین یه عمر ...

++این شهر تا همیشه بوی ما رو میده بیرونمون نمی کنه چون توی ما رو دیده... جای ما نیست توی قاب و شیشه... اینهمه داستان عجیب قبل ما بوده پ لابد میشه

Baby You're The One for me, Your eyes are everything that I need +++

Mysterious and Captivating, When I look into them lm mesmerized       

     

 
پ.ن: (دوم خرداد نود و سه ... و تو که از یاد نمی ری... تو که قرار بود اردیبهشت تمام شوی ...اینجایی در هوای بارانی خرداد که بوی تو را با خود دارد... بارانش نم نم نیست... می بارد ... از ته دل... مثل تو که حضورت ارام نیست.... حضورت برای بی قراری است)

وای، باران؛

باران؛

شیشه پنجره را باران شست .

از دل من اما،

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٥ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ توسط پرسپولیسی نظرات () |

باز بی تاب تابستون شدم... 

روزهای شلوغیه برام... نه فقط دوستان اینجا که همه از بی معرفتی هام دلگیر شدن... 

نمی دونم چرا نمی تونم از پرسپولیس بنویسم... از همه حرفایی که قبلا با شور و حرارت اینجا می نوشتم... از اینکه چرا تیم بد بازی می کنه از بازیکنا و نحوه حرف زدنا و مصاحبه کردناشون و مربی و تیمای دیگه و فساد فوتبال و رانت و ... اینکه اصلا بدم نشد که فولاد قهرمان شد اونا سالم تر فوتبال بازی می کنن ...اما حرفم نمیاد... فاصله برام اندازه اون یه گلی که از راه آن خوردیم یا یه گلی که فولاد زد , نیست... بیشتره... فاصله اندازه بی اعتمادی روزافزونم به فوتبال ایرانه حتی اینکه دیشب با خودم م یگفتم شاید فولادم روابطی داره که هنوز من سر در نمیارم... دچار توهم توطئه شدم انگار... حرفی نیست... بگذریم... مهم اینه که اس اس بین 4 تا تیم پنجم شد!نیشخند

اینم عکس عشقم:

+ اولین گوجه سبزی بود که نود و سه نوش جان کردم... این یه عشق واقعیه

++ سخته که ناراحتی دوستت رو ببینی اما واژه ها رو پیدا نکنی که حالش رو بهتر کنی... تا چیزی بگی که واقعا بدونه که دلت می خواد آروم باشه...

پ.ن: به خواب من خوش اومدی... باز هم بیا... هر شب... تا هر روز صبح با لبخند چشمانم را ببندم و تو را به یاد اورم و در طول روز به دنبال جزئیات بیشتر باشم... از یاد تو که خسته نمی شوم این روزها...تو, اسمت یادت خوابت ,رهایم می کند از این فلسفه و روانشناسی ای که به جانم افتاده... از این پیچیدگی هایی که ساده نمی شوندو از این خروارها نظریه خروارها اثبات و حرف و  حرف و حرف... از این حکم های منطقی خشکی که تو را, احساسم به تو را نفی می کند...رقیبان تو اینانند, دلبری می کنند , با غرور و محکم تو را و هر چه خوبی در گذشته ام بود را می گیرند و من باور می کنمشان و هر بار فرو می ریزم...می بینی باور می کنمشان و هیچ چیزی دور نمی کند از من این باور را,  جز لبخند تو دیشب در خوابم... می بینی که من شیفتگی ام , مستی ام دیوانگی ام در آرام ترین لبخند توست... باز هم بیا... گویی که دست توست... انگار به اختیار توست... نه اینکه نباشد, در  دنیای من همه چیز به اختیار تو بود , پس نگرفته ام... روزی که همه اراده اش را به تو  دادم خوب به یاد می اورم همان روزی که موفقیتت را با صدای بلند به خودت نسبت می دادی و من لبریز از شوق شدم... اما روزی که بگیرم این قدرت را , نه...یادم نمی اید... پس بیا... باز هم بیا

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢٦ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ توسط پرسپولیسی نظرات () |

تیمی که نمی تونه راه آهن رو ببره، نمی تونه10 دیقه دووم بیاره و صدرنشینی اش رو حفظ کنه لیاقت قهرمانی ن د ا ر ه

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/۱٧ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ توسط پرسپولیسی نظرات () |

خونه بغلی رو می سازن... کارگرا یه آلونک کوچیک ساختن برای گذر از شبای سرد... با جاروی دستی گرد و خاک پشت پنجره آلونک رو می گرفت... عیده دیگه

بریم سراغ نود و دو... ید پارسال که گفتم, زده بودیم تو تریپ تفاوت و اینا ... خوب نبود... واقعا می گم! اصلا نچسبید عید باید سنتی و مثل همیشه برگزار بشه... من می خواستم یه نگاهی رو تغییر بدم اما نمی دونستم دقیقا لنز چشمام رو باید کجا تنظیم کنم واسه همین اشتباه شد دیگه.... بعدش حال درونی من به همه چیز غالب بود... به همه اتفاقای خوب و بد... تااااااااااااااااااااااا اوایل تابستون, که رسیدم به ته خط, به ته خط همون نگاه اشتباه... می نویسم اینجا که یادم نره... یادم نره که همه اش سیاهی بود, یادم نره تا کجا سقوط کردم... "کاش دستی که دستم رو گرفت, دست مهربون  تو بود.... نمی شناسم اون دست رو هنوز".... و من رفتم تا ته رنج و عذاب و حال بد و همه چیز... مریض شدم و لاغر... ماه رمضون ولی یه اتفاقایی خوبی افتاد... هنوز دوران نقاهت روح مریضم تموم نشده بود که خانواده همه با هم افتاد تو یه مشکل اساسی... عجب روزای سختی بود... من تو همه این سالها پدرم رو اونقدر مضطرب ندیده بودم... سخت بود خیلی سخت اما گذشت .... بعدشم از دنیا رفتن اون آشنا و بعدترش از ایران رفتن صمیمی ترین و عزیز ترین دوستم... 

اوو اوه یه نفس چه خاطره هایی رو تعریف کردم... خوبه که نود و دو داره تموم میشه نه؟ 

اما انصافا همه اش هم بد نبود... انقدر که من چیز یاد گرفتم تو این سال... می دونم سال بعد هم بالاخره سختی هایی هست و من هم اشتباه هایی رو خواهم کرد چه میشه کرد ماهیت زندگیه دیگه... از الان حدس می زنم اگه همه چیز خوب پیش بره منم حسابی تلاش کنم تا آخر بهار, یه اتفاق خوب میفته و تا اخر تابستون تکمیل میشه و این عااااااااااااااااااالیه....

خدایا

حواست باشه که پرسپولیس قهرمان شه لطفا اگه میشه....هوای دوستای وبلاگیم رو  سال بعد داشته باش خیلی مخصوصا اون چهارتایی که خیلی دوسشون دارمشیطان

بقیه دعاهام شخصی خانوادگیه و تو می دونی مهم ترینش چیه... و چه خودخواهانه است!

هر کاری می کنم نمی تونم از سربازای ایرانی نگم.... می دونم که تو فضای مجازی انقدر گفته شده که دیگه خیلی یه طوری شده گفتنش از این اداهای ادمای دردمند اجتماعی رو هم در نمیارم... واقعا فکر کردن بهشون سخت و دردآوره این که اینجا می نوسم صرفا به خاطر اینه که حس شخصی ام رو به اشتراک بذارم... همه اش می گم اگه جای اونا بودم این توی سرم بود که "نکنه بقیه یادشون بره... نکنه بقیه بیخیال نجات دادنم بشن , نکنه فراموش بشم و با گرفتاریم تنها بمونم و دیگه دغدغه هیچکس نباشم مخصوصا اونایی که واقعا کاری از دستشون بر میاد... " کاش می شد هر از گاهی دستشون رو بگیریم و باهاشون همدردی کنیم ....البته در چنین شرایطی و با چنین مشکل بزرگی این کار خیلی بی تاثیر و مسخره و از سر بی دردی به نظر میاد, من از صمیم قلب می گم اما نمی دونم شایدم اینطوری باشه....

به هر حال دوستای خوبم 

عیدتون مبارک و از ته دل آروز میکنم سال بعد پر از اتفاقای خوشایند باشه

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢۸ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ توسط پرسپولیسی نظرات () |

تولد پنج سالگی وبلاگمه!

وقت چندانی ندارم امروز، ادامه این پست باشه واسه هفته بعد!!!!!!!(خود تحویل گیری در حد نوشتن کامینگ سون نبوده خواستم به تاریخ تولد وبم وفادار بمونم)

اصن فردای دومین باخت اس اس تو اسیا , شگون داره نوشتن اونم با گلی که رحمتی خورد, خدا دانیال داوری رو از ما نگیره 

اول اسفند به صورت بسیااااااااااااااااااااااار عجیب حس کردم که چقدر اسفند رو دوست دارم و چقدر دوست دارم خوش بگذرونم توی این ماه , با خودم گفتم چرا همه چیزای خوب و خوشگل رو بذارم واسه فروردین و عید از همین امروز همه چیز رو خوشگل و موشگل می کنیم؛ اقا ما این حرف رو زدیم, شدیم مصداق آقوی همساده... ینی چنان اتفاقایی افتاد که من تا همین دیروز دیگه کم مونده بود رو دستام راه برم... ولی خب حالا ما از همین امروز خودمونو واسه عید اماده می کنیم به روال هر سال. حالا اینم خودش داستان داره ؛ پارسال مامان و بابای من حوصله مهمونی و عید و اینا رو نداشتن در نتیجه به همه گفتن که مسافرتیم و تعطیل, به جز یکی دوجا, عید دیدنی نرفتیم به جز یکی دو تا مهمون کسی هم خونمون نیومد , خونه تکونی اساسی هم نداشتیم  حتی  من خرید هم نکردم (البته تقریبا) گفتم هر چی بخوام بعد از عید می خرم...کلا ذوق زده که چه فااااااااااااااااازی میده دو هفته بخور و بخواب و تی وی و زندگی اما همون روزا دیدم که ایده مسخره ای بوده... همه عشق عید به مصیبتای خونه تکنی و لباس خریدن تو مغازه های شلوغ و مهمون اومدنای بی موقع و مهمونی رفتنی های اجباریشه... می دونم حرف چرتیه... اصولا با هیچ جور منطقی همخونی نداره کل این برنامه ها, اما خب سنته... من وفادار موندن رو دوست دارم... کلا که سنت گرا نیستم اما خوب خوشم میاد از این یکی حس خوبی بهم میده ... والا!

ببین من چند وقته از پرسپولیس چیزی نگفتم! اخه چی بگم ؟ انقده حرص می خورم دیگ چیزی نمی مونه بنویسم... اوضاع جدول بد نیست اما خب آدم چی بگه که به قول آژانس شیشه ای این وسط گوشت قربونی عباسه...

دیشب داشتم بازی بایرن و ارسنال رو می دیدم, دلم واسه خودم تنگ شد... چند وقته که درست و حسابی فوتبال نمی بینم... دیشب حس ناب خودم بودن رو داشتم... خیلی خوبه... 

خوب بریم سراغ تولد وبلاگم:

از پس زبانه های اتش بودنت , پس و پیش می روم, باید ابراهیم شوم و در تو نسوزم... تکرار که می شوی , بازتاب "من " را می بینم در تو... تکرار که می شوی , دلتنگ خودم می شوم... من را در آغوشت نگه دار اگر امروز جایی حوالی زمان جا ماندم , بگذار خیالم اسوده باشد از دست های تو که خواستنی هایم را زنده نگه می دارد... پنچ سالگی ات مبارک آیینه دار روزهای من!

اصن نمی شه که تولد وبلاگ باشه و من از شما ننویسم... از شما تشکر نکنم... دوست داشتنتون شده نبض رگ های این وبلاگ... حتی اونایی که دیگه نیستن... حتی اونایی که دیگه کامنت نمی ذارن...

پست شب یلدام یه معجزه بود, چون بعد از مدت ها تقریبا همه تون توی اون پست کامنت گذاشتین... همه که می گم ینی از قدیمی ترین خواننده های این وب تا دوست داشتنی ترین خواننده این وب... همه که می گم یعنی من چقدر خوشبختمقلب

+ چه می کنه قهرمانی کشتی! دم بچه ها گرم فک کن روسیه رو تو آمریکا بردیمهورا... هر چند باعث نمیشه من راضی باشم از اینکه جناب رئیس فدراسیون خودشون مربی تیم باشن ... اخه یعنی چی؟ من از اول با این مسئله مشکل داشتم حتی اگه تا ابد همیشه قهرمان باشیم (بیست و شیشم آخرین ماه نود و دو)

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۱٥ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ توسط پرسپولیسی نظرات () |

بوی خفه کننده کلر...ابی سرد استخر... برف و گل یخ زده روی اسفالت کج کوچه... صدای جیغ زن همسایه... سردرد...

دست به دامن خاطره ها شدم... یاری نمی کنن... پر از پارازیت به یادم میایی... رو تصویرا تمرکز می کنم... ضربان قلبم بالا نمیره

نشستم پای سریالای چیپ عاشقانه... رویای تو جون نمی گیره

طعم چای یخ کرده... بریدن دست با صفحه نو و سفید کاغذ... یه جعبه پر از یادگاری های بی معنی... سردرد

بی حرف بی عاشقانه، فقط اینجام... از پس همه تغییراتم یه لبخند بزرگ روى صورتم مى بینم که پشیمون نیست...از همه "تو" که نقاشی اش کرده خوشحاله !تعجب می کنم از خودم از منی که هزاران اندیشه نو رو با بهای سنگین خریدم و به خودم وصله کردم این حرفا بعیده خیلی عجیبه که خوشحال باشم از امضای تو روی صورتم...

همه چیز انگار گذشته... سیاه و سفید... من مقابل گردباد ایستادم و پشت سر من همه چیز داره دور میشه... دست هام رو باز کردم که باد به جز من چیزی رو جا نذاره...چشمام رو بستم که حتی خاطره ای باقی نمونه... ففط من بمونم و فردا و لبخند روی صورتم

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٢٥ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط پرسپولیسی نظرات () |

وقتی ادش می کردم به نظرم به همون اندازه شریف بود که توی رادیو و تلویزیون... وقتی مسیجش رو خوندم شخصیت باوقارش چنان خورد شد که به خودم گفتم اخلاقیات کلا تو زندگی ما چه نقشی داره؟... اگه بازیگر یا فوتبالیست بود باز یه چیزی... همه معروفیت این ادم برای من انسانیتش بود...اما مثل اینکه قراره توی زندگی شخصیش  انقدر متفاوت باشه که من با خودم فکر کنم چند سال از بچه هاش کوچیکترم... لازم به ذکره که ایشون طبیعتا من رو نمی شناسن عکس پروفایلم هم که از این عکسای نصفه نیمه اس که خودمم توش خیلی معلوم نیستم بقیه عکسا هم بیرون دور همی با دوستان گرفته شده در حدی که تلویزیون می تونه نشون بده حتی... اینو گفتم یعنی اینکه من انچنان نبودم که اینچنین برداشت بشه! ( توضیحش واسه شماها ضروری بود؟).... توی این اوضاع این اتفاق عجیب و بعیدی نیست کلا هم قضیه خیلی بدی نیست اما اینکه از دیشب انقد  ناراحتم کرده که دارم پست میذارم اینه که این ادم قرار نبود این طوری باشه... جا خوردم... با خودم می گم وقتی ادما توی خلوتشون ارزشی برای اخلاقیات قائل نیستن دیگه چه توقعی می شه داشت که توی شغل و روابطشون به اصول اخلاقی احترام بذارن؟... بعد همین میشه یکی از هزار دلیل فوتبال ناپاک... میشه یکی از هزار دلیل هوای آلوده شهر خوب من... میشه اختلاس میشه زورگیری میشه اتیش سوزی فلان مدرسه و فلان تولیدی...
فکر میکنم گاهی وقتا هست که بی اخلاقی ها مون دیگه به چشممون نمیاد... دروغای کوچیک تهمت ها و زیراب زدن ها و... درسته که حوزه رفتار های شخصی ادما به خودشون مربوطه اما کی می تونه این حوزه شخصی رو تعریف کنه... لازمه زندگی اجتماعی لا اقل در حال حاضر با این فرهنگ , اینه که به یه اصولی احترام بذاریم...
دیدن همیشگی "هر رفتار" ادما (از ادمایی با سطح پایین تحصیلات تا اساتید دانشگاه)هم احساس امنیت رو کم می کنه هم جدا نا امید کننده اس و تلخ تر اونجاس که سلبریتی های ما نمی دونن در قبال اجتماع و رفتاری که با اونها دارن مسئولن... نه که مجبور باشن عوضی نباشن... نه... می تونن اگه خواستن خیلی هم عوضی باشن و بعد تر جلوی دوربینا ژستای فرهیختگی بگیرن و حرف از اخلاق بزنن اما باید بدونن که با این کار گند می زنن به اعتماد مردم ... خیالی نیست البته اشتباه از من بود که بد شناخته بودم! 
اینم یه پست دیگه که قرار بود کلا یه چیر دیگه باشه و دستخوش حوادث شد!!!

والا این روزا از دست تیممون عصبانی ام الانم که از جام حذفی رفتیم کنار (یاد پنالتی های پارسال با سپاهان افتادمعصبانی)دیگه چه حرفی دارم... قفل شده انگار همه چیز... سطح فوتبالمون فاجعه است و پسرفت هم می کنه اما توی همین اوضاع بیخودی! بعضی مربیا راه حل دارن واسه امتیاز گرفتن حالا هر چقدرم که کیفیت پایین باشه بازم مهم امتیازه دیگه... اما ما کلا با هر گونه گل زنی بیگانه ایم مگه چی بشه... نیم فصل اول کم گل می خوردیم که خب شکر خدا این موضوع رو هم حل کردیم الان!

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٦ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ توسط پرسپولیسی نظرات () |

همه شب های آذرم یلدایی 

امسال بود و انعکاس گونه سرخ یلدا

در جام شراب این شب های طولانی

آی دور از من! 

یلدایی ام امشب

و فردا، چشمان تو 

آب می کند این برف ها را

من می دانم...بخدا می دانم

از شرم بلندای حضور توست

هر سال زمین به زیر برف پنهان می شود

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۳٠ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ توسط پرسپولیسی نظرات () |